زمان ثبت : سه شنبه 15 مرداد 1387 در ساعت 19:04
نویسنده : الهه
عنوان : با عرض معذرت...من اومدم

سلام سلام سلام....

شما را به خدا مرا بخشیده و بر این نبودن بی خبر قلم عفو بکشید.طبق معمول تلفن قطع بود بابا گفته تا معلوم نشه کی اینهمه باهاش حرف زده پولشو نمیدم. منم که پررو گفتم خب برین ریزش رو بگیرین...(آخه میدونم نمیدن!!!!)

بگذریم....

من مرحله اول قبول شدم یعنی مجاز به انتخاب رشته شدم الانم اومدم کافی نت انتخاب رشته کنم ولی دلم اینقدر واسه دوستام تنگ شده بود که اونو بیخیال شدم...رتبه ام شده  ۵۰۰۰

البته برای هنر خوب نیست ولی برای من با اطلاعات ۸ سال پیش خوب بود.اینم برای اینکه ثابت کنم کنکور همه اش شانسه.

فردا عروسی دوتا از دوستامونه که قراره من و حامد فیلمبردارشون باشیم . آقای داماد صاحب کار بنده و خانومش اونجا همکارمون بود. اولین نفری که فهمید این آقاهه به کارمندش علاقه داره من بودم و حالا خوشحالم که دارم میرم عروسیشون...

بشرا و سجاد عزیز امیدوارم با هم خوش باشین...

ببخشید چون اینجا کافی نته و من باید زود برم میرم که یه سری به وب بچه ها بزنم...

برمیگردم....ههههههههه



زمان ثبت : جمعه 28 تیر 1387 در ساعت 15:38
نویسنده : الهه
عنوان : روز پدر...روز شوهر...

سلام         

پس از کلی تلاش یدونه از این قالب جدید ها که همه گیر شده گذاشتم ولی نوشته هام کامل نمی یومد. فکر کنم یه ذره مشکل داره مثلاً قالب آنی اصلاً نمیشه نظر گذاشت یعنی اون قسمت رو نداره. منم بی خیال شدم.

خب میبینم که کنکور کاردانی به کارشناسی هم تموم شد. وای چه خوب بود. خیلی عالی ...

 مخصوصاً تخصصی هاش ... منکه به این امیدوارم... تو رو خدا دعا کنین قبول بشم...

راستی یه خبر خوشحال کننده به ما رسیده... شوهر جونم بالاخره  حقوق ثابت  بگیر شد... به عنوان مسئول واحد تدوین دانشگاه شهید بهشتی... الهی قربونش برم نمیدونید چه خوشحالیم...

اما از یه چیزی هم ناراحتم...سهیل و خاله و شوهرش کاراشون ردیف شده و تا چند ماه دیگه میرن نیوزلند و تا 4 سال نمیتونن برگردن...نمیدونم چرا اینقدر این بچه رو دوست دارم...شاید برای اینکه با مامانش همبازی کودکی و هم غصه ی جوونی بودیم ... در هر حال دلم برای هر دو شون تنگ میشه...امیدوارم هر جای دنیا که باشن به آرزو ها شون برسن.

دلم میخواد امسال بتونم تدریس کنم همیشه تو انشاء های مدرسه هم این بزرگترین آرزوم بود اما وقتی رفتم آموزش پرورش خانومه که با چادر نشسته بود گفت: باید پارتی داشته باشی...!!! گفتم : معلم باشه؟؟

گفت: نه عزیزم هر چی دم کلفت تر بهتر...

میخوام یه خر پیدا کنم پارتی من تو آموزش پرورش بشه(آخه دمش خیلی کلفته)....

ای کاش  میشد یه نمه فرهنگ تو ذهن اینا تزریق کرد... من با سوادم باید تدریس کنم یا با کلفتی دم پارتی ام؟؟؟  

...................................................................

بابا این چه قالب های مزخرفیه نمیشه کامنت گذاشت... حدیث: اومدم هر دو تا وبت رو خوندم...

آنی جون مال تو رو هم خوندم...و همچنین سایر دوستان....شیما...هلیا...محسن... ولی نمیتونم نظر بدم...

..............................................

به قول حسین: آخر نوشت

روز مرد و پدر به همه ی دوستا و بابا ها مبارک مخصوصاً به شوهر جونم که قد دنیا میخوامش...

به حسین...محسن...علیرضا...بابای سام...شوشوی هلیاو خلاصه همه ی آقایون تبریک میگم !!!

....................................................................

 راستی من به عنوان کادوی روز مرد واسه حامد( نه.واسه ماشینش) یه ضبط خریدم.البته پیشنهاد خودش بود.آخه ما هنوز مجبور بودیم تیپ گوش بدیم.شما چی گرفتین؟  



زمان ثبت : شنبه 15 تیر 1387 در ساعت 13:48
نویسنده : الهه
عنوان : چه توقع ها....

وقتی با اطلاعات هشت سال پیش بری سر کنکور نتیجه اش چیزی جز گند زدن نخواهد بود....بله دیگه...آقا عجب کنکوری بود. عمومی هاش رو خوب جواب دادم از اختصاصی هاش هم هر چی مربوط به گرافیک بود خوب جواب دادم ولی خداییش موسیقی و نمایش خیلی سخت بود. عکس سعید راد رو داده بود گفته بود این مال کدوم فیلمه؟

البته من چون فیلمش رو دیده تونستم جواب بدم ولی اون بد بخت هایی که ندیده بودن....

عیب نداره ...خدا بزرگه...حالا دو هفته دیگه هم کنکور کاردانی به کارشناسی دارم البته میگن اون خیلی سخته ولی خب منکه از رو نمیرم. اخبار گفت: کنکور سال 91 آخرین کنکوره. شاید تا اون موقع صبر کردم و ییهو رفتم دکترا !!!!!!!!

راستی من دو روزه دارم با حامد میرم سر کار اما یه کار کاملاً شرعی... خدا منو ببخشه فیلم های خارجی رو برای پخش سانسور میکنم  هر جا همدیگه رو-روم به دیوار- بوس میکنن یا عمل ناشایست رقص رو انجام میدن سریعاً کات میکنم...

  

این روزا کلی سرم شلوغه یعنی سر خودمو شلوغ کردم یه عالمه شاگرد گرفتم و هر چی بلدم بهشون یاد میدم. تمام روزای هفته ام رو پر کردم. حامد هم که طبق معمول سر کاره. تعطیل و غیر تعطیل هم نداره.واسه همینم چون شبا دیر میاد بیشتر شبا من میرم خونه شون و چون اونجا روم نمیشه کانکت بشم در نتیجه دیر به دیر آپ میکنم.

نتیجه اخلاقی:دیرآپ شدن من------> سر کار رفتن حامد

 

 



زمان ثبت : چهارشنبه 5 تیر 1387 در ساعت 15:36
نویسنده : الهه
عنوان : غول کنکور و یه بچه درس خون

ایندفعه معادلاتم کاملاً اشتباه از آب در اومد...ماشین رو شستم ولی بارون بیومد... البته خدا همچنان بر تصمیم خود مصمم است و من همون روزی که ماشین رو شستم بر حسب اتفاق از کنار شیان رد میشدم و یه موتوری نامرد از بغلم رد شد و  گند زد به ماشین...

البته فردا شبش یه نمه بارونی زد یعنی اونقدر بود که شیشه هارو مورد عنایت قرار بده...ولی منکه از رو نمیرم امروز فردا دوباره میرم میشورمش...

خب میبینم که کنکور هم شروع شد و من به میمنت و مبارکی لای کتابامو باز نکردم. فردا یعنی 5 شنبه عصر دانشگاه شریف کنکور هنر...

حدیث خوندی؟ ای بابا همه خوندن جز تو ای خانوم...خدایا من خیلی امیدی به بذری که نکاشتم ندارم ولی ازت خواهش میکنم منو خیت نکن منکه عاشق درسم... تو که بهتر از همه میدونی وگرنه کدوم آدم...(بببببببببووووووق) بعد از کاردانی دوباره میره یه کارشناسی پیوسته؟

راستی روز زن به همه ی دوستای خانومم مبارک مخصوصاً آنی که مثل من تازه خانوم شده...

منکه هنوز کادومو نگرفتم آخه حامد شبانه روز سر کاره و من دیر به دیر میبینمش یعنی شبا ساعت 1 و2 میرم دنبالش و بعد هم که اینقدر خستهاس فداش بشم که تا میرسیم خونه میخوابه...واسه کادوی روز زن گفت: پول میدم خودت هر چی دوست داری بخر.ولی من قبول نکردم و گفتم: ترجیح میدم صبر کنم تا خودت سرت خلوت شه و برام بخری...(البته اوولش مثل زنای خوب گفتم: نه بابا منکه از تو توقع ندارم.....!!!!!!) راستی هر روز ساعت دو و نیم یه برنامه به اسم جام روبات ها از شبکه 7 (آموزش) پخش میشه که تدوینش کاره حامده(همین کاری که الان داره انجام میده) تو تیتراژش هم اسم شوهر جونم هست. اگه به روبات و این چیزا علاقه دارین حتماً ببینین.یه مشت روبات احمق با هم فوتبال بازی میکننو به خودشون گل میزنن...

در ضمن ممنون که اسم کتاب رو پرسیدین اسمش دویدم و رسیدم هست . برای گروه سنس الف و ب....

برام دعا کنید که حافظه ام یاری بده و سر کنکور کم نیارم. نمیدونم چرا مثل سالهای قبل استرس ندارم. یا پوستم کلفت شده یا برام مهم نیست ولی من نمیذارم بچه ام کنکور بده بسکه این لعنتی استرس داره .همه جای دنیا پول هم میدن که تو بری درس بخونی ولی اینجا...

در ضمن خط فقر هم اعلام شد...ماهانه 870 هزار تومان........!!!!!!!!!!!!

شما کجای خط فقرین؟؟؟؟؟؟  



زمان ثبت : چهارشنبه 29 خرداد 1387 در ساعت 00:02
نویسنده : الهه
عنوان : من اومدم...

سلام بر دوستان شجاع

مانیستیم خوش میگذره؟ یه چند تا واقعیت هست که باید براتون روشن کنم...

اولاْ من نمیتونم جواب کامنت های شما رو بدم.دلیلش رو هم نمیدونم هی پیغام میده نمیتونم...

دوماْ حسین جان من اومدم قالبتو دیدم یه عالمه هم نظر دادم ولی واسه اونم همین پیغام رو میده...بعد هم هر کاری کردم کامنت هات باز نشد که منم نظر بدم....

سوماْ به جون خودم راست میگم...

چهارما ْ کتابم از زیر چاپ اومده بیرون البته خودم هنوز موفق به رویتش نشدم ولی میگن قشنگه...  

پنجماْ خودتون رو واسه یه بارون حسابی آماده کنین آخه فردا میخوام ماشین رو بشورم تازه ممکنه کولاک بشه چون تصمیم دارم توش رو هم جارو برقی بکشم....

ششماً چرا این صاحب کارا فقط از آدم کار میخوان ولی پول نمیدن؟

هفتماً شدیداً دنبال یه کارم که در ازاش بهم حقوق بدن نه اینکه انتظار لطف و رفاقت داشته باشن بالا خره بچه های منم نون میخوان...فکرشو بکن شاعر باشی...گرافیست باشی...نقاش باشی...و...ولی کار برات پیدا نشه... 

هشتماً ببخشید که دیر آپ میکنم به خدا وقتی میام خونه اینقدر خسته ام که حال آب خوردن هم ندارم...

برام دعا کنین...من بازم تلاش میکنم براتون کامنت بذارم فقط گفتم که اگه نشد نگین بی معرفت بود... 

 



زمان ثبت : پنجشنبه 23 خرداد 1387 در ساعت 01:37
نویسنده : الهه
عنوان : پستی به شیوه ی حسین

(( دردی اگر داری و همدردی نداری

با چاه آن را در میان بگذار با چاه!

غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه))

گفتند این را پیش از این اما نگفتند

گر همرمان در چاهت افکندندو رفتند...

آنگاه دردت را کجا فریاد کن؟

آه............!!!!!!

سلام

این شعر مال فریدون مشیریه(خدایش بیامرزد.)

منم مثل حسین دچار بی خبری شدم البته دوباره دارم میرم سر کار واسه داستان های یه کتابی که مال گروه سنی (ج) هستش. ۱۰ تا داستانه که کارکتر اصلی همه شون یه کچله...

اما هنوز براش اسم انتخاب نکردم.البته ممکنه خود ناشر اسم بذاره. یه کتاب هم تصویر سازی کرده بودم که تا یه ماه دیگه میاد تو بازار...

اینم خبرای من...

                                              فعلا (اینو از حسین یاد گرفتم)



زمان ثبت : پنجشنبه 16 خرداد 1387 در ساعت 19:12
نویسنده : الهه
عنوان : ببخشید دیر شد...

سهیل کوچولو بالاخره به دنیا اومد.... 

خاله زیاد حالش خوب نبود ولی دوباره بردنش اتاق عمل و یه روز تو سی سی یو بود که ما رفتیم دیدیمش البته الان مرخص شده.رفتم دیدمش...واااااااااااای دوتا لپ بود که دست و پا در آورده بود... خلاصه که یازدهمین نوه هم به سلامتی به دنیا اومد... البته از اونجایی که من از تعداد کثیری خاله بر خوردار هستم (5 تا) خبر رسید که یکی دیگه از خاله هام برای بار دوم داره مامان میشه...

من و حامد دو روز رفتیم باغ عمو حاجی(بابا بزرگ مجید) که الحق حسابی خوش گذشت و تا تونستیم میوه خوردیم. البته حامد الان دچار دل درد شده(بمیرم براش...).

هر چی بیشتر میگذره بیشتر عاشقش میشم و حس میکنم دوریش برام سخت تر از قبل میشه...

خدا جونم زود تر کار ها رو ردیف کن که ما بتونیم بریم سر خونه زندگی خودمون...

بر بخیل لعنت....بشمار...

 

 



زمان ثبت : جمعه 10 خرداد 1387 در ساعت 02:09
نویسنده : الهه
عنوان : وقتی خدا شوخی اش میگیره...

از اون موقع که ماشین دست منه کلی خرجش کردم...اولا میبردم کارواش ولی بعد دیدم نمیصرفه خودم کمر همت بستم و آستین غیرت بالا زدم و شروع کردم به ماشین شستن....

آقا هر بار من این ماشین رو شستم زرتی بارون گرفت....

اولا فکر میکردم این فقط در حد شوخیه و خدا میخواد سر به سرم بذاره اما دیروز فهمیدم نه مثل اینکه کاملاْجدی و ناموسیه....

جاتون خالی دیروز به همراه آقای همسر رفتیم دوتا چیکن برگر گرفتیم و به پیشنهاد من رفتیم لویزان که پایی هم به آب بزنیمShark Island(مملکت اسلامیه من فقط پامو میکنم تو آب)...

بعد از تناول نهار زنگ خواب شلمان(حامد) زده شد.رفت تو ماشین و خوابید.من م دیدم هوا خوبه حوصله ام هم سر میره از آب بازی هم بدم نمیاد واسه همینم بی توجه به تابلوی شستشوی اتومبیل ممنوع شروع کردم به شستن ماشین...آقا چه ماشینی شد...عروسک....

همه رو شستم و دستمال ها رو جمع کردم و گذاشتم صندوق عقب....

گرومب....(آسمون بود)...

در یک لحظه چنان طوفانی شد که همه ی ماشین با خاک یکسان شد...Tornadoتازه این اولشه...خدا دلش گل بازی میخواست ییهو بارون فرستاد و...

البته  تصور قیافه ی من در اون لحظه بر همگان واضح و مبرهن است....اینم حامده  

میخوام برم با سازمان خشکسالی(من این سازمان رو راه اندازی کردم) قرارداد ببندم بعد برم ماشین حامد رو در نواحی کویری بشورم بلکه اونجا هم یه بارونی بیاد... چطوره؟Clown



زمان ثبت : چهارشنبه 8 خرداد 1387 در ساعت 00:31
نویسنده : الهه
عنوان : تلفن قطع بود

سلام  من برگشتم....

از همه ی دوستایی که اومدن و نظر دادن و نگران بودن ممنونم و وعذرت میخوام چون چند روزی تلفن خونه مون قطع بود. آخه مامانم از تکنولوژی استفاده کرده قبض رو تلفنی پرداخت کرده بود مخابرات هم گیر داده بود که باید قبضتون رو پرداخت کنید خلاصه مامانم یه صبح تا ظهر علاف بود تا ثابت کنه که بابا ما پول دادیم...این شد که منم چند روزی از این نعمت اینترنت بی بهره بودم...این چنذ روزم حامد رو ندیده بودم آخه صبح تا ظهر میره دانشگاه...ظهر میره سر کار...شب تا صبح هم تو خونه کار میکنه اما از اونجایی که هر آدمی یه حدی داره دیشب میگرنش دوباره گرفت.تازه دندوش هم آبسه کرده و کلی باد کرده بود. الهی بمیرم خیلی درد کشید.

تازه ما این روزا با یه معضل دیگه هم دست به گریبانیم....آخرای اردیبهشت رفتم پمپ بنزین به آقاهه گفتم هر چی تو کارت دارم بزن!!!!!!!! آخه فکر کردم اول خرداد دوباره کارت ها پر میشه... البته کلاً 15 لیتر بیشتر نداشتیم ولی همون هم زدیم.... اما حسابی ضایع شدیم وقتی فهمیدیم تیر ماه کارت ها شارژ میشه حالا هم افتادیم به گدایی بنزین. یه باک از شوهر خاله ام گرفتیم. امروز هم یه باک مجید داد. بابا هم گفته میتونیم روش حساب کنیم....فکر کنم تا آخر ماه میتونیم اینجوری بگذرونیم.

راستی فایل عکس هامون رو گرفتیم...اینقدر خوشگل شدن!!!!!!!! یه خورده هم سرگرم روتوش و طراحی اونا بودم. حامد هم قول داده فیلممون رو تا  تیر ماه تحویل بده بهم....

در ضمن یه مسابقه هم از طرف آنی دعوت شدم:

چیزایی که دوست دارم:

حامد

خانواده هامون

کانونم

رانندگی

درس خوندن

اس ام اس بازی

نوشتن

کار کردن

مجید

موبایلم

عروسک

 

چیزایی که بدم میاد:

اینکه حامد بهم کم محلی کنه...(یکبار در 10 سال اتفاق میفته ولی آزار دهنده است)

اینکه یکی منو خر حساب کنه

اینکه کسی سرم داد بزنه به هر دلیلی

اینکه دل کسی رو بشکونم و نتونم ازش معذرت خواهی کنم

حرف زور

اینکه یکی بهم دستور بده

اینکه نتونم حرف تو دلم رو به یکی بگم

اینکه نتونم ادامه تحصیل بدم

اینکه هی دارم چاق میشم...

آبگوشت

 

از طرف منم همه دعوتن...

بسم ا...



زمان ثبت : سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 در ساعت 01:09
نویسنده : الهه
عنوان : روزهای هیجان انگیز

بعد از چند روز که اومدم چه حالی کردم که اینهمه نظر دیدم...دست همه تون درد نکنه...

در ضمن این عکس بالای وبلاگ که مجید زحمتش رو کشیده مال روی کارتمونه البته اونجا به هم میرسن...خب بریم سر اصل مطلب....

پنجشنبه ساعت 9 صبح:

حامد اومده دنبالم.من خیلی استرس دارم ولی حامد میگه به همه کارامون میرسیم ساعت 9 شب هم میخوابیم!!!

پنجشنبه ساعت 11 صبح:

میوه هایی که واسه سر سفره عقد لازم بود خریدیم... همینکه به فروشنده ها میگفتیم آقا خوبش رو بده واسه سفره عقد میخوام، 100 تا چشم بر میگشت سمت ما...فکر کنم میخواستن ببینن کدوم... هایی با برنج کیلویی 5000 تومان تصمیم به این عمل شایسته گرفتن ....

پنجشنبه ساعت 12 صبح:

واسه دوتا نون سنگک 1500 تومان پول دادیم . چرا؟؟؟؟؟ چون عروسیمونه.....

پنجشنبه ساعت 13 ظهر:

رفتیم  ماشین رو که از زانتیا به پرشیا تغییر یافته بود رو از بابا گرفتیم... من با پراید برگشتم و حامد با پرشیا...

پدر پول بسوزه همچین نشسته بود تو پرشیا کولر زده بود که انگار اصلاً تو این پراید نبوده... هی هم از من جلو میزد ولی من بالا خره حالشو گرفتم و یه جا ازش سبقت گرفتم که دم بود برم زیر تریلی...مهم نیست فقط باید ثابت میشد من با این پراید هم از پرشیا جلو میزنم.

پنجشنبه ساعت 14 ظهر:

ماشین رو از کارواش گرفتیم. دو برابر قیمت پول دادیم .چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون عروسیمونه....

پنجشنبه ساعت 15 ظهر:

نهار در منزل ما میل نموده و رفتیم که واسه داماد کفش بخریم....خبر رسید حمید ویروس گرفته گلاب به دیوارتون اسهال استفراغ داره...

پنجشنبه ساعت 17 عصر:

رفتیم میوه ها رو از خونه ی مامان ناهید اینا برداشتیم منم یه اصلاح کردم...(مادر شوهر آرایشگر داشتن اینجور جاها خوبه)

پنجشنبه ساعت 19 عصر:

رفتیم خنچه عقد هامون رو بگیریم....

پنجشنبه ساعت 20 شب:

آقاهه داره بامبول در میاره که هزینه حمل و نقل پای شماست در حالی که از اول گفت خودم میارم خودم هم میبرم....

پنجشنبه ساعت 21 شب:

من الان طبق برنامه ریزی حامد باید تو رختخواب باشم ولی دارم تو پاساژ با عصبانیت هر چه تمام تر دنبال تاج میگردم چون تاجی که رزرو کرده بودم رو یکی برده و هنوز نیاورده... منم که قاطی هر چی تونستم به یارو غر زدم.... حامد همچنان ازم میخواد که خونسردیمو حفظ کنم....

پنجشنبه ساعت 22 شب:

تاج رسید و لباس هم آماده شد....خب حالا باید بریم دوربین رو بگیریم...اه ... اونکه قراره دوربین رو ازش بگیریم دفتر نیست پس باید بریم دنبالش... بعد هم برسونیمش...

پنجشنبه ساعت 24 شب:

با با  غیرتش قلنبه شده دستور داده شب هر ساعتی که شده برم خونه..حتی وقتی قراره 5 صبح آرایشگاه باشم...

ببخشید میدونم خیلی طولانی شد.... الان تموم میشه...

جمعه ساعت 5 صبح:

از خواب بیدار شدم و رفتم خونه حامد اینا آخه گریموره قراره ساعت 6 بیاد... حالا کی میتونه این حامد رو بلند کنه؟ چشاش بازه میگه بیدارم... چقدر این بشر خونسرده ...منم که جوشی هی حرص میخورم...

جمعه ساعت 7 صبح:

عملیات روی صورت و موهای من شروع شد ...حامد دوباره خوابیده منم حرص میخورم که بابا جون پاشو برو حمام...

جمعه ساعت 8 صبح:

الان باید ماشین دو گل فروشی باشه ولی حامد همین الان اونم به زور من از خونه رفت بیرون....

جمعه ساعت 11 صبح:

حامد باید یک ساعت پیش میومد دنبالم ولی چون کلاً عین خیالش نیست تازه رفته گلفروشی...اونوقت به من میگن تو چرا اینقدر حرص میخوری....

جمعه ساعت 12 ظهر:

ما تو باغ مشغول فیلم هندی بازی کردن هستیم واسه عکس هامون....

خلاصه دردسرتون ندم رفتیم آتلیه و آخرش هم ساعت 3 رسیدیم سر مجلس... خطبه ی الکی و کادو و کیک و بزن برقص و..... چه حالی میده....دوستام و خاله هام سنگ تموم گذاشتن...

بعد از سالن رفتیم یه کم بوق بوق و بعدش رفتیم خونه ی ما و دوباره دمبول و دیمبول....

بعد رفتیم خونه حامد اینا و لباسامون رو عوض کردیم و رفتیم خنچه ها رو پس بدیم...

ساعت 11 شب اومدیم خونه ما شام خوردیم و ساعت 12 حامد رفت....

تا 4 صبح با مامان و بابا حرف میزدیم...بعد خوابیدم و ساعت 8 صبح بیدار شدم تا دوباره زندگی به حالت عادی برگرده....

حامد میره سر کار... منم شبا میرم دنبالش... ما هنوز معتقدیم که خیلی خوشبختیم.... دعا میکنم همه مثل ما باشن و دعا میکنم همیشه همین دعا رو بکنم...ما حالا یه خانواده ی دو نفره هستیم که تمام تلاشمون رو داریم میکنیم که بتونیم رو پای خودمون وایستیم...

من امروز حالم خوب نیست چون فکر کنم از اون ویروس حمید گرفتم... دکتر 10 تا آمپول داده و یه سرم... که عمراً  نمیزنم... دعا کنید زود خوب شم....



زمان ثبت : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 در ساعت 00:36
نویسنده : الهه
عنوان : ماجرا های بله برون...

شنبه:

بله دیگه .... بله برون هم به خیر و خوشی تموم شد...

نمیدونم چرا اون شب زیاد استرس نداشتم اما حامد خیلی استرس داشت . اینقدر ناز شده بود.بعد از اینکه دفتر بله برون رو بزرگتر ها امضا کردن دایی امیرم(5سال از من کوچکتره) ضبط رو روشن کرد و خلاصه همه اومدن وسط.. حامد هم طبق معمول نمیتونه قر تو کمرش نگه داره پرید وسط و حالا نرقص کی برقص.....

بعدش هم منو که اصلا دلم نمیخواست (آره جون خودم) آوردند وسط و گفتند با هم برقصید....آقا چه کیفی داره این شاباش گرفتن ...اگه میدونستم تو مجلس خواستگاری هم میرقصیدم!!!!!......

 

یکشنبه:

حامد ظهر اومد دنبالم و رفتیم محضر.... نشستیم رو اون صندلی معروف و....

وکیلم؟؟؟؟؟

وکیلم؟؟؟؟؟

وکیلم؟؟؟؟؟

بله............  

گیلی لی لی لی لی .....

به قول رضا بنفشه خواه ( که به حامد) میگفت این شتریه که در خونه ی هر الاغی میخوابه....

بعد هم رفتیم خونه ی حامد اینا و یه عالمه عکس انداختیم...

شب هم من و حامد با هم شام رفتیم اردک آبی توی پاساژتندیس تجریش که الحق چه شام به یاد ماندنی شد...

حامد قول داده یه شب هم بریم غازقلنگ قهوه ای ...!!!!!!!!!!

ولی از اون موقع که صیغه عقد جاری شد هر دومون یه جور دیگه شدیم...انگار عشق آدم صد برابر میشه.

حمید هم میگه نسبت به من یه جور دیگه شده... مامان ناهید هم همینطور...

 

دیروز و امروز هم درگیر خرید های باقی مونده بودیم.من بالاخره کفش خریدم. ولی حامد هنوز نخریده آخه بیچاره از اون موقع که ایال وار شده همش سره کاره...

 

اما حالا که اینهمه خبر دادم ازتون یه خواهش هم دارم قبلاً نوشته بودم یه خاله دارم که برای اولین بار داره مامان میشه منم  خیلی دوستش دارم این روزا زیاد حالش خوب نیست به قول حامد نی نی ش داره انگشت میکنه تو قلبش... براش دعا کنید که زود خوب شه این نی نی عجول هم بعد از عقد کنون به دنیا بیاد....  

نی نی جون یادت بمونه مامانت چقدر داره درد میکشه تا تو به دنیا بیای و یه روزی مثل حامد داماد بشی...سعی کن مثل حامد مامانت رو دوست داشته باشی...  



زمان ثبت : شنبه 21 اردیبهشت 1387 در ساعت 00:17
نویسنده : الهه
عنوان : الهی به امید تو...

سلام:

این روزا بد جوری درگیر مراسم عقد هستم اینقدر که حتی وقت نکردم برم نمایشگاه کتاب...

هر سال سر نمایشگاه یه عالمه جنجال میکردم و حداقل 5 بار میرفتم یادش به خیر پارسال 170 هزار تومان کتاب خریدم اینقدر بود که هنوز بعضی هاشو کامل نخوندم.امسال خودم و تنبیه کردم که تا اونا رو نخوندم کتاب نخرم.

اما در عوض کلی کار مفید کردیم. چهار شنبه رفتیم حلقه خریدیم . حلقه هامون سته....

واسه موسیقی هم دی جی گرفتیم با یه خواننده که صداش مثل ابی میمونه البته قول داده شاد شاد بخونه و قول گرفته که همه برقصن. منم گفتم اگه تونستی داماد رو یه دقیقه بشونی که نرقصه جایزه داری.

امروز هم بالاخره طلسم شکسته شد و حامد کت شلوار خرید...یه کت شلوار مشکی خوشگل...وای وای وای اینقدر بهش میاد. اینقدر ناز میشه...هر بار که می رفت تو پرو و در می یومد یه عالمه قربون صدقه اش می رفتم و گازش می گرفتم(این مدل محبت جدیده).

فردا شب بله برونه یعنی قراره بزرگتر ها بیان و مهریه بنویسن و امضا کنن. دعا کنید به خیر و خوشی بگذره و تموم شه . فکر میکنم تا این مراسم تموم شه من صد بار جونم میاد تو دهنم بسکه حرص می خورم.

اما نمیدونم چرا هر دومون داریم چاق میشیم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه همه میگفتن واسه مراسم لاغر میشین.....!!!!!!!!!!!!!

امروز رفتیم کیک هم سفارش دادیم. یه کیک دو طبقه ی خوشگل...

تو رو خدا برامون خیلی دعا کنید با اینکه ما سر همه چیز به توافق رسیدیم ولی من واسه فردا  خیلی استرس دارم.

حامد الان این شکلیه ولی قراره فردا این شکلی بشه

یکشنبه هم ساعت ۵ وقت محضر داریم که ما رو به نام هم سند بزنند...

خدا جونم میدونم تو تمام این مراحل با ما بودی اما بازم ازت میخوام مثل همیشه با همون عشق زیادت مراقب منو عشقم و تمام عاشقای دنیا باش... میدونم تو مهربون ترینی...میدونم نیاز به درخواست من نیست و تو خودت همه ی کار ها رو از قبل ردیف کردی...

پس به امید تو...