|
سلام من امروز اومدم کافی نت. یعنی اومدم برای کاردانی به کارشناسی ثبت نام کنم که میگه تعداد مراجعه کننده ها زیاده منم اومدم یه سری به خودم بزنم . ممنون از نظراتتون. حسین جان شماره آتلیه رو جدی بگیر. اما پیش خودت باشه بهتره. سجاد عزیز ممنون از دلدلریت داداشی. خاله جونم اومدم بهت سر زدم. آتلیه کلی شیک شده. دیوار ها رو کاغذ کردیم. کلی تغییر دکور دادیم و به قول روشنفکرا فنگ شویی کردیم. ولی جیبهامون حسابی خالی شد. البته خدا که تا حالا ما رو لنگ نذاشته.از این به بعد هم نمیذاره... تو رو خدا برام دعا کنید قبول بشم. فقط دو تا گرافیک داره اونم کرج... راستی کتاب صدو پنجاه طراح گرافیک جوان ایرانی به بازار اومد. منم توش ۵ تا کار دارم. از اعضای دبیر خونه هم هستم... دیگه.... زندگی به روال عادی جریان داره... راستی یکی از دوستای من که همه میشناسینش داره شیمی درمانی میشه.... محمود بنفشه خواه....براش دعا کنید این روزا خیلی ضعیف شده...براش دعا کنید... دوستون دارم
سلام من امروز اومدم کافی نت. یعنی اومدم برای کاردانی به کارشناسی ثبت نام کنم که میگه تعداد مراجعه کننده ها زیاده منم اومدم یه سری به خودم بزنم . ممنون از نظراتتون. حسین جان شماره آتلیه رو جدی بگیر. اما پیش خودت باشه بهتره. سجاد عزیز ممنون از دلدلریت داداشی. خاله جونم اومدم بهت سر زدم. آتلیه کلی شیک شده. دیوار ها رو کاغذ کردیم. کلی تغییر دکور دادیم و به قول روشنفکرا فنگ شویی کردیم. ولی جیبهامون حسابی خالی شد. البته خدا که تا حالا ما رو لنگ نذاشته.از این به بعد هم نمیذاره... تو رو خدا برام دعا کنید قبول بشم. فقط دو تا گرافیک داره اونم کرج... راستی کتاب صدو پنجاه طراح گرافیک جوان ایرانی به بازار اومد. منم توش ۵ تا کار دارم. از اعضای دبیر خونه هم هستم... دیگه.... زندگی به روال عادی جریان داره... راستی یکی از دوستای من که همه میشناسینش داره شیمی درمانی میشه.... محمود بنفشه خواه....براش دعا کنید این روزا خیلی ضعیف شده...براش دعا کنید... دوستون دارم
سلام...هی الی توپ توپ برگشت. محرم که شروع میشه ما هم بیکار میشیمو خلاصه عروسی و جشن تعطیله...من امروز بعد از مدتها یه جمعه دارم که خونه مامانم هستم. حامد هم فردا امتحان داره درس میخونه... چند وقت پیش قرار شد بزنیم به سیم آخر و با همینی که داریم بریم دنبال خونه.راستش خسته شده بودم از بس هر کی میرسید میگفت: کی عروسیتون؟؟؟؟؟؟ حالم از این سئوال به هم میخوره. به نظرم پرسیدنش دوتا دلیل بیشتر نداره...یا توهین یا تحقیر. میخوان چی بگن؟؟؟ بالاخره هیچکس بدش نمیاد بره خونه خودش یا جهاز نداره که نمیره یا پول خونه نداره....پس این سئوال خیلی احمقانه است. تو رو خدا از کسی نپرسین.... خلاصه که منو خیلی عصبی میکرد و حسابی افسرده شده بودم تا اینکه حامد قبول کرد از این به بعد هرکی اینو ازمون پرسید جوابشو بدیم... به درک که ناراحت میشه...اگه شعور داشت ما دوتا کفتر عاشق و ناراحت نمیکرد... ما تو این یه سال و نیم کم پیشرفت نکردیم... خدا رو شکر آتلیه زدیم...حامد کار دولتی داره. منم ۵ تا کتاب تو بازار دارم تازه ماشینمون هم عوض کردیم.به این نمیگن پیشرفت؟؟؟؟؟ تا کور شود هر آنکه نتواند دید... تازه به من باشه که عروسی نمیگیرم...مگه احمقم مثل...بببببببوووووقققق....کار کنم بدم مردم بخورن و پشت سرم حرف بزنن؟؟؟ خداییش دروغ میگم؟؟ حامد هم یه کم موافقه فقط میترسه من آرزو رو دلم بمونه... نمیدونم حالا که فعلا داریم کار میکنیم و قراره روی همه رو کم کنیم... خدای ما خیلی بزرگه و خیلی هوامونو داره... دوستت دارم خدا جونم....
اولین نظر پست قبلی نوشته بود تو چیزی غیر حامد نداری؟؟؟؟؟ راست میگی ندارم....حتی دیگه شعر هم نمیتونم بگم چون یا در مورد حامد و عاشقانه میگم یا اگه غمگین بگم میترسم حامد ناراحت بشه و بپرسه این مال کیه؟؟؟؟ کانون رو تعطیل کردم چون نمیرسیدم برم.... به خانواده ام نمیتونم سر بزنم چون نمیرسم برم.. دانشگاه نرفتم چون آتلیه چی میشد؟؟؟؟ شاید باورتون نشه اما با تمام قراردادهایی که بستم هنوز نتونستیم یه گردش دو نفری بریم....حتی تمام تابستون یه سفر نرسیدیم بریم... گه بگیرن این زندگی رو که هنوز توش نیوفتاده باید از تمام علایقت بگذری...... دلم برای خاله ام تنگ شده اما فکر میکنم اگه اینجا بود حتما به اونم مثل بقیه نمیرسیدم سر بزنم.... اه....اه....اه..... اصلا ولش کن... اصل حالتون چطوره؟//// ما که خوبیم... من پس از اضافه کردن ۱۰ کیلو وزن....(با عرض شرمندگی) که کاملا به یه خرس شبیه شده بودم رفتم و باشگاه ثبت نام کردم... میخوام ماه رمضون بترکونم.... الانم حامد با داداشش رفته استخر منم موندم خونه که از فرصت استفاده کنم و..... دلم میخواد واسه خودم باشم...بدون اجازه گرفتن از کسی... دوست دارم شعر بگم...داستان بنویسم و... هزارتا کار دیگه ... دوست دارم برم بام تهران و داد بزنم...بستنی قیفی بخورم که بماله دور دهنم.... برم کانون تا همه به احترامم بلند شن... دوست دارم اینقدر پول داشته باشم که بتونم یه عروسی بگیرم و از این دربه دری خلاص شم... زیادی پر رو شدم....اصلا چه معنی داره من اینقدر زیاد دوست داشته باشم.... فقط دلتنگ بودم... نمیدونم دفعه بعدی که میام کیه؟ اما وقتی میبینم شما هنوز برام پیغام میذارین عشق میکنم.... دم همه تون گرم....
نمیدونم باید چی بنویسم یه وقتایی حس میکنم اینقدر درگیر زندگی و کار شدم همه چیز یادم رفته... حتی دیگه با هم یه گردش دو نفری هم وقت نمیکنیم بریم.... جمعه بعد از مدتها از فرصت استفاده کردم . حامد امتحان داشت و من با دوستام رفتم دربند...خب خیلی بهش احتیاج داشتم.... دیشبم یه نیم ساعتی رفتیم میخوش... حامد امتحان داشت و اونجا هم درس خوند... راستی اگه کسی خبر دار شد که کاردانی به کارشناسی پودمانی کیه به من بگه..... حامد قول داده اگه تو این هفته یه قرارداد ببندم جمعه یه پیک نیک دو نفری بریم.... منم کمر همت بستم.... البته اینا بهونه است برای با هم بودن وگرنه حامد هر کاری میکنه که من خوشحال باشم.... عزیزم : ممنون که تمام تلاشت رو میکنی برای من.... دوستت دارم و قدر همه محبت هاتو میدونم....
خدایا توی این دنیای به این بزرگی و این همه موجود حالا چرا کرم؟
یه تخت یه نفره.... دوتا لیوان.... دوتا بشقاب.... دوتا قابلمه..... یه گاز دو شعله کوچولو...... یه یخچال همیشه پر..... آره خب شاید به نظر خیلی اداری بیاد ولی برای من که یه ماهه دارم باهاشون زندگی میکنم خیلی دوست داشتنیه...... خب....من فقط دنبال استقلال بودم که حالا دارم....من و حامد....فقط من و حامد.... خونه؟؟؟؟؟ نه بابا.... داریم تو آتلیه هم کار میکنیم هم زندگی....یعنی روزا کار میکنیم شبا زندگی...... وضع کار و کاسبی هم به لطف خدا عالیه.... اما به دلیل مسایل امنیتی تو آتلیه اینترنت نداریم ...الانم اومدم کافی نت پایتخت.... دلم خیلی برای همه تون تنگ شده بود... خبر دیگه هم اینکه ۲۲ اردیبهشت سالگرد عقد من و حامده.... میخوام از اینجا بهش بگم... گل نازم...۳۶۵ روز مال تو بودن رو تجربه کردم...و این بهترین تجربه عمرم بود. از هر لحظه با تو بودن لذت بردم...به خاطرت خیلی چیزا رو نادیده گرفتم و به خاطرم خیلی چیزا رو ندیدی... میخوام یه بار دیگه این غزلم رو به تو تقدیم کنم... در حلقه ی بازوی تو تنها نگینم وقتی که در آغوش گرمن مینشینم بگذار دنیا بشنود خوشبختی ام را من صاحب عاشقترین مرد زمینم
سلام پیشاپیش عیدتون مبارک ما که به احتمال زیاد امسال تهرانیم تا از هوای تمیز تهران توی عید استفاده کنیم فقط ممکنه یه سر بریم اصفهان پیش بابای حامد ...(لطفا براش صلوات بفرستید) من هنوز وقت نکردم برم خرید .... آتلیه جدید رو خیلی دوست دارم....هم قشنگ شده و هم حس خوب بهم میده خبر دیگه ای ندارم امیدوارم سال جدید برای همه تون پر از شادی و برکت باشه سر سفره ۷ سین ما رو یادتون نره... خوش بگذره
ببخشید که دیر به دیر میام. درگیر اسباب کشی اتلیه بودیم. قراره یه افتتاحیه بگیریم بلوار آفریقا (همون جردن خودمون) نبش کوچه سرو . ساختمان سرو. آتلیه هارمونی... برای افتتاحیه منتظریم تا دکورمون آماده بشه. ولی در هر حال من اینجا رو خیلی بیشتر از اونجا دوست دارم... امروز تولد مامان سهیله .... خاله کوچولوی من تولدت مبارک امسال تولد ۲۷ سالگیت رو از راه دور تبریک میگم ... دوست دارم حسابی اونجا بهت خوش بگذره چون همه ما داریم دوریت و تحمل میکنیم که تو خوشبخت باشی... امیدوارم در کنار سعید و سهیل بهترین تولد رو تجربه کنی راستی امسال اولین سالیه که روز تولدت مامان هستی... مامان کوچولو تولدت مبارک
از اونجایی که اگه شریک خوب بود خدا واسه خودش شریک میگرفت ما هم دیدیم شراکت فایده نداره و رفتیم واسه خودمون یه جایی رو اجاره کردیم که راحت کار کنیم و حالش و ببریم... تو جردن...الانم حامد رفته در هاشو رنگ کنه... ایشالا همین روزا اثاث کشی میکنیم.... در مورد دانشگاه هم به خاطر شرایطم مجبور شدم قیدش رو بزنم...دلم خیلی سوخت ولی امیدوارم سال دیگه تهران قبول بشم... راستی از اونجایی که هر دوی ما مثل ببببببببببووووووووووقققققققق چاق شده بودیم...تصمیم گرفتیم برنج رو از برنامه غذایی مون حذف کنیم....الانم یه هفته است که به تصمیممون پایداریم.... تا بعد....
سلام.... به قول حمید یا چشم نمکی.... هر جفت کامپیوتر ها پکید......و من الان از کافی نت آپ میکنم.... البته این روزا اینقدر سرمون تو آتلیه شلوغ بود که نگو....وقت درست کردن کام نداشتیم...یادتونه گفته بودم یه کتاب گرافیکی داره چاپ میشه که منم توش کار دارم؟ چند هفته آتلیه رو بهشون اجاره دادیم تا از همه کسایی که تو اون کتاب کار دارن عکاسی غیر پرسنلی بشه....اونم با لباس کردی...فقط برای اینکه همه بدونن ما ایرانی هستیم.... اسم کتاب هست...طراحان گرافیک جوان...... خب خبر بعدی اینکه: من....الهه حصاری....هوراااااااا آهان یادم رفت بگم دانشگاه کاردانی به کارشناسی قبول شدم.... نور....نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟/// حامد خیلی راضی نیست که من برم یعنی میگه جاده های ایران امنیت نداره اونم جاده چالوس....ولی من با تمام مشکلاتی که میدونم برام داره ترجیح میدم برم....دیشب خیلی با هم حرف زدیم ...من از علاقه ام به تحصیل گفتم و اون از نگرانی هاش...نمیدونم چی میشه ...تا خدا چی بخواد....اگه فردا هوا خوب باشه قراره بریم یه سر بزنیم ببینیم شرایط چجوریه؟؟؟؟ حامد میگه شهریه اش اصلا مهم نیست تو غیر انتفاعی بخون ولی تهران بخون....اما من دیگه از هر چی کنکوره حالم به هم میخوره... از یه طرف هم میترسم دیگه شرایطش برام پیش نیاد و اونوقت بخوام حسرت بخورم.... راستی یه پیشنهاد هم دارم....ولنتاین فرداست....بیاین برای احترام به هویت ایرانی مون از ولنتاین صرف نظر کنیم و به جاش یه ماه دیگه جشن سپندارمزگان بگیریم و به هم عشق بورزیم...منو حامد که این تصمیم رو گرفتیم...نمیدونم شما چیکار میکنید.... اینم برای خاله در نیوزلند: دلم برات پر میزنه....هیچوقت غیر از اون دو سال لعنتی اینقدر از هم دور نبودیم...میدونم اونجا خوشبختی ...منم هستم ولی جای تو خالیه.... یه عالمه حرف و درد دل هست که فقط با تو میشه گفت...دلم خیل برات تنگ شده...نمیدونم چجوری میشه سه سال صبر کرد... کاش بودی....ولی به رسم سنت قدیمی مون... مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی... خاطرت باشه که قلبت...سپر بلای من شد تنها دست تو رفیق دست بی ریای من شد.... خوش باش عزیزم....
سلام من برگشتم....آهان قبلا گفته بودم.... چند روز پیش کامپیوتر خونه ویروس گرفت... از اینا که شعار میدن....ما هم طی یک عملیت انتحاری تصمیم گرفتیم فایل ها رو به کامپیوتر آتلیه منتقل کنیم....از قضای روزگار ویروسه هم منتقل شد و ما موندیم و دوتا کامپیوتر ویروسو...(بخوانید ویروس گرفته) خلاصه که از دنیا به دور بودیم ...تا اینکه حامد به دادمون رسید و ویندوز ها رو عوض کرد... راستی دوتا شعر کودک گفتم که اسم کاراکتر اولش نیم وجبیه....الان تصویر سازی هم شده.... فقط مونده ناشر....خیلی ناز شده.... دیگه....دیگه.....بابا خب چیکار کنم خبری ندارم.... اصلا من میرم و با خبر برمیگردم.... بااااااااای |
About
Home
| |||||